با اینکه بدجور کتک خوردم بازم از رو نرفتم و حاضر نشدم رابطمو با پارسا قطع کنم.
چند روز بعد پارسا رو دیدم هنوز جای کبودی ها رو صورتم بود وقتی منو دید و براش تعریف کردم چی شده خیلی ناراحت و عصبی شد.بعدش گفت:من تا آخرش باهات هستم الناز بابات که نمیتونه بلایی سرت بیاره.
- آره فکر نکنم بتونه.
همین حرفش باعث شد من بیشتر اعتماد به نفس بگیرم و جلوی پدرم بایستم.از آن روز به بعد کتک خوردن هایم شروع شد روزی نبود که از پدرم کتک نخورم البته حق هم داشت بعد از دو سال که از دبی آمده بودم و بالاخره مرا دیده بود فهمیده بود که دخترش عجب دختره خودسری و سرکشی بار آمده.
بعد که فهمید این کارها فایده ای ندارد و من از رو نمیروم گوشیم را از من گرفت و اجازه نمیدادند از خانه بیرون بروم.حتی کامپیوتر را هم جمع کردند.
ارتباطم با پارسا کاملا قطع شده بود فقط از طریق یکی از دوستام به پارسا خبر دادم که گوشیم را گرفتند و کلا نمیتونم دیگه باهاش تماس بگیرم.چند روزی که گذشت یه روز فرصت مناسب پیش اومد و کسی خونه مراقبم نبود به پارسا زنگ زدم گفت که هر جور شده میخواد منو ببینه منم دلم نیومد باهاش مخالفت کنم و گفتم که میام.
وقتی دیدمش اول یه کم با هم حرف زدیم بعد بهم گفت چشمامو ببندم.
- واسه چی چشمامو ببندم؟
- تو ببند میخوام غافلگیرت کنم.
چشمانم را بستم و منتظر شدم جعبه نسبتا کوچکی را به دستم داد و بعد گفت بازش کنم.برایم موبایل خریده بود.
گفتم:مرسی ولی من خودم موبایل دارم.
- نه آیکیو میدونم داری خب حالا که ازت گرفتنش لااقل با این میتونیم با هم در ارتباط باشیم.
کمی با هم جر و بحث کردیم تا بالاخره قبول کردم و گوشی را گرفتم.
از آن بعد با همان گوشی با هم در ارتباط بودیم و من هر وقت چشم پدر و مادرم را دور میدیدم با پارسا بیرون میرفتم.پارسا دیگر عادت کرده بود هر وقت مرا میدید چیزی برایم هدیه خریده بود ، دیگر کاملا میدانست من چه دوست دارم یا برایم گل میگرفت یا عروسک های کوچ و بزرگ هر چیزی که دوست داشت قیمتش هم مهم نبود با کارهایش با محبت هایش چنان مرا به خودش وابسته کرده بود که اگر یک روز نمیدیدمش یا با او حرف نمیزدم افسرده میشدم.اما تمام هدیه هایی که برایم میگرفت را به او پس میدادم ، دوست نداشتم انقدر برایم خرج کند او هم هر بار از دستم ناراحت میشد اما بعد از دلش در می آوردم.
یک بار برایم گردنبندی گرفته بود که من خیلی خوشم آمد واقعا سلیقه اش بی نظیر بود اول رد کردم ولی بعدش انقدر التماس کرد که قبولش کردم گفت که میخواهد من از او یک یادگاری داشته باشم.
همه چیز خوب پیش میرفت که یک دفعه دوباره همه چیز خراب شد.مادرو پدرم قضیه گوشی را فهمیدند و من بازم کتک مفصلی خوردم اما معلوم بود این بار با دفعات قبل فرق میکند.
همان شب پارسا به خانه ما زنگ زد خیلی ترسیدم اما خوشبختانه آن روز کسی خانه نبود.مثل همیشه نبود به نظرم حالش گرفته بود ازم خواست توی همان پارک همیشگی به دیدنش بروم من هم که فرصت را مناسب دیده بودم قبول کردم.
وقتی دیدمش توی ماشینش نشسته بود و منتظر بود قیافه اش گرفته بود و جای یک سیلی روی صورتش بود سریع همه چیز را فهمیدم پدرم به زدنه من اکتفا نکرده بود و به سراغه پارسا رفته بود اما به نظر نمیرسید مشکله پارسا سیلی که خورده بود باشد آن سیلی در مقابل کتک ها و محرومیت هایی که به خاطر او کشیده بودم هیچ بود.ازش پرسیدم:چیزی شده؟
- خودتو به اون راه نزن.خودت خوب میدونی چی شده قرار نبود این جوری بشه.
عصبانی بود بدجور هم عصبانی بود.
- الناز میخوام تمومش کنیم.
گیج شده بودم از حرف هایش هیچی نمیفهمیدم.
- یعنی چی؟
- یعنی نمیخوام ادامه بدم نمیخوام دیگه ببینمت دیگه طوری رفتار نکن که منو میشناسی.
قلبم تند تند میزد حالم بد شده برای اولین بار احساس کردم جای کبودی هایم بیش از حد درد میکند احساس میکردم سرم سنگینی میکند. با لکنت گفتم:نمیتونی تو خودت گفتی تا آخرش با من هستی تو خودت گفتی دوسم داری نمیتونی این جوری ولم کنی.
به طرفم برگشت و خنده ای کرد و جواب داد:توام همرو باور کردی نه؟میدونی چیه الناز آره من گفتم ولی نگفتم آخرش کجاس ولی الان میگم آخرش همین جاس دیگه خوشم از تو نمیاد چرا باید به خاطر تو زجر بکشم؟نمیخوام بخاطر تو زندگیم سخت بشه.
اشک هایم خود به خود سرازیر شدند اما اهمیتی نمیداد دلم میخواست بگویم که اگر دارد شوخی میکند اصلا شوخیه خوبی نیست.پرسیدم:واقعا این حرفه آخرته؟
با بیخیالی جواب داد:آره.
-باشه.پس مراقب خودت باش.
حداقل انتظار داشتم از من درست خداحافظی کند اما اشتباه میکردم باز هم خندید و گفت:تو لازم نیست نگرانه من باشی کسی که باید مراقبه خودش باشه تویی نه من پس بهتره به فکر خودت باشی.
خم شد و دستگیره در را کشید و در را باز کرد و به من نگاه کرد تا پیاده شوم یک لحظه نگاهش کردم و بعد در حالی که اشک هایم همان طور سرازیر میشدند از ماشینش پیاده شدم و در را بستم و عقب تر ایستادم بدون خداحافظی و بدون کوچک ترین حرفی رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.