تبليغاتX
در برزخ سکوت

در برزخ سکوت

بهترین دوست

دیگه تقریبا خیلی وقت بود که همه چی بین منو پارسا تموم شده بود خودمم اینو خوب میدونستم ولی هنوز تو فکرش بودم همش فکر میکردم بالاخره میاد و معذرت خواهی میکنه منم میبخشمش دوباره بهم میگه دوستم داره ولی اشتباه میکردم.

یه جورایی حالت افسردگی گرفته بودم از هیچی خوشم نمیومد از خودم از همه خسته شده بودم به نظرم همه چی تکراری بود از خودم متنفرم بودم عاشق پارسا بودم ولی ازش متنفرم بودم.

با هیچکس حرفی نمیزدم به غیر از بهترین دوستم شهره همه چیو بهش میگفتم باهاش درد و دل میکردم از پارسا میگفتم از ناراحتیام اونم خیلی خوب دلداریم میداد تا اینکه بعد از یه مدت مجبورم کرد از خونه بیام بیرون باهاش برم به جشن تولد یکی از دوستاش.اول نمیخواستم برم اصلا دیگه خوشم از توی جمع بودن نمیومد ولی انقدر اصرار کرد که آخرش قبول کردم برم ولی برنامه اینجوری شد که من جدا برم و اون خودش بره.

اون شب با کلی دردسر حاضر شدم که برم اصلا حوصله ی رفتن نداشتم ولی خب چه میشد کرد دلم نمیخواست شهره از دستم ناراحت بشه.وقتی به اونجا رسیدم و رفتم تو شهره رو پیدا نکردم ولی گفتن اومده یکم که گشتم دیدمش ولی ای کاش ندیده بودمش ای کاش اصلا نمیومدم.

دلم میخواست جیغ بکشم همونجا شهره رو اونقدر بزنم تا بمیره.تویه یه جمع کوچیک داشت با بقیه حرف میزد کنار پارسا وایساده بود و بلند بلند با هم حرف میزدنو میخندیدن.داشتم آتیش میگرفتم چطور تونسته بود با من که بهترین دوستش بودم این کارو بکنه.

همون موقع که داشتم اونارو نگاه میکردم شهره منو دید نگام کرد و در کمال خونسردی بهم خندید و دوباره مشغول حرف زدن شد احساس میکردم بدجوری غرورم شکسته اونا داشتن فقط منو بازی میدادن مثله یه عروسک خیمه شب بازی بازیچه دست اون دو تا شده بودم.

از اونجا اومدم بیرونو یه راست رفتم خونه.از اون به بعد دوباره کارم شده بود گریه و ماتم توی خونه. رابطمو با شهره قطع کردم از همشون بیزار بودم با بقیه دوستامم قطع رابطه کردم دلم میخواست بمیرم ولی میترسیدم.با اینکه به نظرم برای من ته خط بود ولی از مرگ میترسیدم از عاقبتش از زندگی بعد از مرگم انقدر بی اعتقاد نبودم که اینو قبول نداشته باشم.هر چند از این زندگیم خسته شده بودم.

دلمو باید به چی خوش میکردم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:57  توسط خسته  | 

من و غم وجودم

احساس میکردم قلبم از جا کنده میشود چرا باید اینطور میشد مگر من چه گناهی مرتکب شده بودم که این عاقبتش باشد.روی نیمکت پارک نشستم انقدر فکرم مشغول بود که متوجه نشدم هوا تاریک و پارک تقریبا خلوت شده از آن پارک تا خانه پیاده رفتم اصلا حواسم به دور ورم نبود خیلی ها رد میشدند و چپ چپ نگاهم میکردند انگار دختر فراری یا ولگرد و خرابی باشم به خانه که رسیدم پدر و مادرم هم نگران و هم عصبی بودند اصلا برایم مهم نبود شاید همان موقع به نظرم کتک خوردن تنها مسکن برایم بود پدرم مرتب می پرسید کجا بودی؟کدوم گوری رفته بودی؟

و منم فقط ساکت به طرف اتاقم رفتم و به پدر و مادرم پشت کردم این دفعه پدرم کاری نکرد انگار پدرمم فکر میکرد دیگر آب از سر من گذشته و با کتک و دعوا درست نمیشود مادرم جلویم ایستاد و محکم ترین سیلی که در عمرش به کسی نزده بود را به من زد اصلا اهمیت ندادم نگاهش کردم گریه میکرد چرا نمیدانم شاید برای این بود که نگران دخترش بود شاید هم برای این بود که از سر و وضعم همه چیز معلوم بود و دلش به حال زار من سوخته بود.بی اهمیت به اتاقم رفتم و در را از پشت قفل کردم.

آن شب واضح ترین شب زندگیم بود خاطره ای که بعد از گذشت چند سال هنوز مثل یک فیلم ضبط شده در ذهنم مرورش میکنم یادم می آید آن شب چقدر در اتاقم جیغ کشیدم و گریه کردم چقدر خودم را به در و دیوار کوبیدم شاید حرصی که در وجودم بود رهایم کند خودم را روی تختم انداخته بود و سرم را محکم روی بالشتم گذاشته بودم و با تمام وجودم جیغ میکشیدم تا صبح خوابم نبرد حس میکردم دارم به سر حد جنون میرسم.

تا یک روز کامل از اتاقم بیرون نیامدم هر چقدر هم در اتاقم را زدند و التماس کردند توجه نکردم بعد یک روز قفل در را خودشان باز کردند پدرم به من اهمیتی نداد مادرم حس مادرانه اش اجازه نمیداد تنها ولم کند ساعت ها کنارم می نشست و از من میخواست برایش درد و دل کنم اما اصلا قدرت اینکه حرفی بزنم نداشتم.بعد از چند روز مرتب سعی میکردم به پارسا زنگ بزنم ولی تلفنش را جواب نمیداد برایم پیغام گذاشته بود که دست از سرش بردارم و بگذارم زندگیش را بکند بعد از آن دیگر همان یک ذره غروری هم که داشتم اجازه نمیداد با او تماس بگیرم.

کم کم بعد از ماه ها از آن حالت در آمدم اما فراموشش نکردم خیلی واضح میدیدم میشنیدم و میفهمیدم که با بعضی از نزدیک ترین دوستانم دوست شده و من هم دیوانه وار در خاطره هایم گم شده بودم.

همه چیز را کنار گذاشته بودم ، مدرسه ،تفریح و حتی دوستانم.

بعد از یک مدت دوباره به اینترنت و چت کردن روی آوردم اما این بار نه به کسی عکسم را میدادم نه شماره ام نه اطلاعات دقیقی از خودم فقط به امید اینکه یک نفر مثل پارسا پیدا شود اما الان که فکرش را فکر میکنم من فقط دنبال خود پارسا بودم نه کسی شبیه او و فقط سعی داشتم خودم را گول بزنم.

بعد از مدتی دقیقا همان اتفاقی که منتظرش بودم افتاد کسی را پیدا کردم که اصلا شبیه پارسا نبود اما جمله ای که همان اول به کار برد باعث شد این تصور خیالی به سراغم بیاید که او چقدر شبیه پارساست.

او هم مثل پارسا اول از من پرسید که ترک هستیم یا نه؟

با سروش هم دوست شدم اما فقط در حد چت نه عکسم را به او دادم نه شماره ام را. وقتی سر این دو مورد با هم دعوایمان میشد یادم است که چقدر به دست و پایش می افتادم که قهر نکند به نوعی میخواستم با چنگ و دندان حفظش کنم.یکی دو بار با شماره های مختلف که هیچ کدام شماره ی خودم نبودند به او زنگ زدم و با هم حرف زدیم.

بعضی وقت ها رابطه ما خیلی سرد بود و بعضی مواقع خیلی با هم خوب بودیم اما به مرور فهمیدم که او اصلا شباهتی به پارسا ندارد و من از خیلی جهات پارسا را ترجیح میدادم اما او اصلا حاضر نمیشد با من ادامه بدهد.

خیلی وقتها فکر میکردم بهتره با سروش هم همین جا قبل از اینکه کار جدی بشه همه چیو تموم کنم اما دلم راضی نمیشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:20  توسط خسته  | 

ترک

با اینکه بدجور کتک خوردم بازم از رو نرفتم و حاضر نشدم رابطمو با پارسا قطع کنم.

چند روز بعد پارسا رو دیدم هنوز جای کبودی ها رو صورتم بود وقتی منو دید و براش تعریف کردم چی شده خیلی ناراحت و عصبی شد.بعدش گفت:من تا آخرش باهات هستم الناز بابات که نمیتونه بلایی سرت بیاره.

- آره فکر نکنم بتونه.

همین حرفش باعث شد من بیشتر اعتماد به نفس بگیرم و جلوی پدرم بایستم.از آن روز به بعد کتک خوردن هایم شروع شد روزی نبود که از پدرم کتک نخورم البته حق هم داشت بعد از دو سال که از دبی آمده بودم و بالاخره مرا دیده بود فهمیده بود که دخترش عجب دختره خودسری و سرکشی بار آمده.

بعد که فهمید این کارها فایده ای ندارد و من از رو نمیروم گوشیم را از من گرفت و اجازه نمیدادند از خانه بیرون بروم.حتی کامپیوتر را هم جمع کردند.

ارتباطم با پارسا کاملا قطع شده بود فقط از طریق یکی از دوستام به پارسا خبر دادم که گوشیم را گرفتند و کلا نمیتونم دیگه باهاش تماس بگیرم.چند روزی که گذشت یه روز فرصت مناسب پیش اومد و کسی خونه مراقبم نبود به پارسا زنگ زدم  گفت که هر جور شده میخواد منو ببینه منم دلم نیومد باهاش مخالفت کنم و گفتم که میام.

وقتی دیدمش اول یه کم با هم حرف زدیم بعد بهم گفت چشمامو ببندم.

- واسه چی چشمامو ببندم؟

- تو ببند میخوام غافلگیرت کنم.

چشمانم را بستم و منتظر شدم جعبه نسبتا کوچکی را به دستم داد و بعد گفت بازش کنم.برایم موبایل خریده بود.

گفتم:مرسی ولی من خودم موبایل دارم.

- نه آیکیو میدونم داری خب حالا که ازت گرفتنش لااقل با این میتونیم با هم در ارتباط باشیم.

کمی با هم جر و بحث کردیم تا بالاخره قبول کردم و گوشی را گرفتم.

از آن بعد با همان گوشی با هم در ارتباط بودیم و من هر وقت چشم پدر و مادرم را دور میدیدم با پارسا بیرون میرفتم.پارسا دیگر عادت کرده بود هر وقت مرا میدید چیزی برایم هدیه خریده بود ، دیگر کاملا میدانست من چه دوست دارم یا برایم گل میگرفت یا عروسک های کوچ و بزرگ هر چیزی که دوست داشت قیمتش هم مهم نبود با کارهایش با محبت هایش چنان مرا به خودش وابسته کرده بود که اگر یک روز نمیدیدمش یا با او حرف نمیزدم افسرده میشدم.اما تمام هدیه هایی که برایم میگرفت را به او پس میدادم ، دوست نداشتم انقدر برایم خرج کند او هم هر بار از دستم ناراحت میشد اما بعد از دلش در می آوردم.

یک بار برایم گردنبندی گرفته بود که من خیلی خوشم آمد واقعا سلیقه اش بی نظیر بود اول رد کردم ولی بعدش انقدر التماس کرد که قبولش کردم گفت که میخواهد من از او یک یادگاری داشته باشم.

همه چیز خوب پیش میرفت که یک دفعه دوباره همه چیز خراب شد.مادرو پدرم  قضیه گوشی را فهمیدند و من بازم کتک مفصلی خوردم اما معلوم بود این بار با دفعات قبل فرق میکند.

همان شب پارسا به خانه ما زنگ زد خیلی ترسیدم اما خوشبختانه آن روز کسی خانه نبود.مثل همیشه نبود به نظرم حالش گرفته بود ازم خواست توی همان پارک همیشگی به دیدنش بروم من هم که فرصت را مناسب دیده بودم قبول کردم.

وقتی دیدمش توی ماشینش نشسته بود و منتظر بود قیافه اش گرفته بود و جای یک سیلی روی صورتش بود سریع همه چیز را فهمیدم پدرم به زدنه من اکتفا نکرده بود و به سراغه پارسا رفته بود اما به نظر نمیرسید مشکله پارسا سیلی که خورده بود باشد آن سیلی در مقابل کتک ها و محرومیت هایی که به خاطر او کشیده بودم هیچ بود.ازش پرسیدم:چیزی شده؟

- خودتو به اون راه نزن.خودت خوب میدونی چی شده قرار نبود این جوری بشه.

عصبانی بود بدجور هم عصبانی بود.

- الناز میخوام تمومش کنیم.

گیج شده بودم از حرف هایش هیچی نمیفهمیدم.

- یعنی چی؟

- یعنی نمیخوام ادامه بدم نمیخوام دیگه ببینمت دیگه طوری رفتار نکن که منو میشناسی.

قلبم تند تند میزد حالم بد شده برای اولین بار احساس کردم جای کبودی هایم بیش از حد درد میکند احساس میکردم سرم سنگینی میکند. با لکنت گفتم:نمیتونی تو خودت گفتی تا آخرش با من هستی تو خودت گفتی دوسم داری نمیتونی این جوری ولم کنی.

به طرفم برگشت و خنده ای کرد و جواب داد:توام همرو باور کردی نه؟میدونی چیه الناز آره من گفتم ولی نگفتم آخرش کجاس ولی الان میگم آخرش همین جاس دیگه خوشم از تو نمیاد چرا باید به خاطر تو زجر بکشم؟نمیخوام بخاطر تو زندگیم سخت بشه.

اشک هایم خود به خود سرازیر شدند اما اهمیتی نمیداد دلم میخواست بگویم که اگر دارد شوخی میکند اصلا شوخیه خوبی نیست.پرسیدم:واقعا این حرفه آخرته؟
با بیخیالی جواب داد:آره.

-باشه.پس مراقب خودت باش.

حداقل انتظار داشتم از من درست خداحافظی کند اما اشتباه میکردم باز هم خندید و گفت:تو لازم نیست نگرانه من باشی کسی که باید مراقبه خودش باشه تویی نه من پس بهتره به فکر خودت باشی.

خم شد و دستگیره در را کشید و در را باز کرد و به من نگاه کرد تا پیاده شوم یک لحظه نگاهش کردم و بعد در حالی که اشک هایم همان طور سرازیر میشدند از ماشینش پیاده شدم و در را بستم و عقب تر ایستادم بدون خداحافظی و بدون کوچک ترین حرفی رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:44  توسط خسته  | 

عشق و نفرت

بعد از آن روز من بازم به سمت پارسا کشیده شدم هر چه میشد نمیتوانستم از او دست بردارم واقعا وحشتناک بود شبیه یک موجود رقت انگیز شده بودم که هر بلایی سرش می اوردند باز هم دنبال صاحبش میرفت و الان صاحب من پارسا بود.پارسا هم دقیقا همان کار را میکرد هر وقت که از ترکه او حرف میزدم از کوره در میرفت البته من هم هیچ وقت جدی نمیگفتم ، تعصبش روی من بیش از حد بود طوری که من حتی ندیده بودم پدرم چنین رفتاری نسبت به من داشته باشد همین باعث میشد بیشتر دوستش داشته باشم.اما از آن روز اجازه ندادم نزدیک خانه ما بشود و خودم هم هیچ وقت پایم را در خانه آن ها نگذاشته بودم.

با وجود اینکه کر میکردم پارسا مرا خیلی دوست دارد هر وقت از او میخواستم به خاطره من هم که شده انقدر دنبال دخترهای دیگر نباشد فقط مرا مسخره میکرد و به حرفم گوش نمیداد.

رفتارش و همه کارهایش را فقط به خاطره این که دوستش داشتم تحمل میکردم حتی دربعضی از مهمانی ها که با هم میرفتیم  او برخی از دوست دخترهایش را میدید در حالی که من هم همراهش بودم انگار نه انگار که من همراهش هستم ، انگار خودش میدانست چقدر دوستش دارم و ترکش نمیکنم پس به کارهایش ادامه داد.

تا اینکه یکدفعه همه چیز خراب شد اتفاقی که خیلی وقت بود دیگر انتظارش را نداشتم اتفاق افتاد.

یک روز که میدانستم پدرو مادرم خانه نمی آیند با پارسا بیرون رفتم.شب که به خانه برگشتم پدرو مادرم هر دو خانه بودند ، کارم تمام بود هیچ وقت مرا نمی بخشیدند.پدرو مادرم هر دو عصبی بودند ، پدرم که معمولا آدم آرامی بود آن شب چنان عصبی بود که در تمام عمرم او را این طوری ندیده بودم.پدرم با عصبانیت پرسید:کدوم گوری بودی؟

یک لحظه سعی کردم خودم را آرام کنم که شاید آنها هنوز نفهمیده اند و فقط ناراحتند که چرا بی اطلاع خانه را ترک کرده بودم.

- پرسیدم کدوم گوری رفته بودی؟؟

- رفته بودم خونه دوستم ، زهرا.

پدرم کاری را که هیچ وقت نکرده بود کرد برای اولین بار کاری که دور از همه تصوراتم بود.سیلی محکمی به صورتم زد و گفت:دختره چش سفید خجالت نمیکشی دروغ میگی؟؟واقعا خجالت نمیکشی؟؟نمیگی پشت سر خونوادت چیا میگن؟؟دختره آشغال خجالتم نمیکشه توی چشای من نگاه میکنه دروغ میگه.

مادرم مرتب پدرم را صدا میکرد و سعی میکرد جلویش ار بگیرد اما پدرم آن لحظه هیچ چیزی را متوجه نمیشد مادرم هم از پسش برنمیامد.پدرم به جانه من افتاده بود و مرا میزد با هر چه به دستش میرسید به جانم میفتاد ، خونی که به صورتم آمده بود وحشتناک بود همان لحظه بود که از خودم متنفر شدم از پارسا متنفر شدم همه این ها تقصیر خودم بود خودم را لعنت کردم که چقدر احمق بودم.

اگر همین طور هیچ کاری نمیکردم معلوم نبود پدرم چه بلایی سرم می آورد.خودم را از زیر دستش کنار کشیدم و به طرف دستشویی رفتم و در را از پشت قفل کردم.صورتم را که نگاه کردم خودم هم وحشت کردم ، خون از دماغم سرازیر شده بود ، چند جای بدم کبود شده بود ، از سرم خون میامد و چند جای صورتم ورم کرده و کبود شده بود.پدرم محکم به در میکوبید و میگفت در را باز کنم اما من همان جا ساکت مانده بودم ، مادرم هم بلند بلند گریه میکرد و سر پدرم داد میزد:بچمو کشتی ، خیالت راحت شد بلایی سره بچم بیاد خودم میکشمت.

این بار مادرم بود که به در میکوبید.

- الناز مادر بیا بیرون ببینم چه بلایی سرت اومده الناز درو وا کن.

      در را باز کردم و بیرون رفتم ، مادرم با دیدنه قیافه من بلندتر گریه کردو مرتب پدرم را لعنت میکرد هر چند من میدانستم که پدرم مقصر نیست و خودم این بلا را سره خودم اورده ام اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که آن لحظه از پدرم متنفر نشوم.مادرم به پدرم گفت:پاشو پاشو ببریمش درمونگاه فک کنم سرش شکسته.

وقتی از مطب برگشتیم سرم چهار بخیه خورده بود پدرم هیچی چیز نگفت فقط وقتی که میخواستم به اتاقم بروم گفت:الناز خدا شاهده اگه ارتباطتو با این پسره قطع نکنی هر دوتونو به آتیش میکشم هم تورو هم اون پسره بی چشمورو رو.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:13  توسط خسته  | 

...

به مرور فهمیدم پارسا با دختران زیادی در ارتباط است من تنها دوست دخترش نیستم و چقدر هم دیر این موضوع را فهمیدم.به تدریج بدون اینکه خودم بخواهم ناخودآگاه از پارسا فاصله گرفتم به نظرم کمی برایم غریبه شده بود دیگر حس میکردم درست نمیشناسمش.

تقریبا یک سال از آشنایی من و پارسا میگذشت و من دیگر 15 سالم شده بود.

یک روز درست مثل بقیه روزها مادر و پدرم خانه نبودند ، هنوز ظهر نشده بود که زنگ در را زدند ، خواهر کوچکم به طرف در رفت و بعد از یکی دو دقیقه با خنده برگشت و به من گفت:برو دوستت اومده.

سابقه نداشت هیچ کدام از دوستان من این ساعت به خانه ما بیایند.

- دوست من؟؟کدوم دوستم؟؟

- همون پسره که عکسش تو کامپیوترته.

قلبم از جا کنده شده بود.خواهرم به اتاقش رفت و در را بست.خدا خدا میکردم خواهرم در را باز نکرده باشد ، اما دعایم بیخودی بود خواهرم در را باز کرده بود و پارسا در راهرو ایستاده بود.هنوز خوب یادمه که اون لحظه چقدر دستو پامو گم کرده بودم.هر لحظه میترسیدم قلبم از جا کنده شود.

- به به الناز خانوم ، تحویل نمیگیری مارو.

یادم نمییاد که جوابشو دادم یا نه ، فقط مطمئن بودم که کاره من از حرف زدن گذشته است.

پارسا وارد خانه شد و وقتی کمی به اطراف نگاه کرد روی یک مبل نشست انگار که خانه خودش بود.تا آن لحظه هیچ وقت روی خواهرم حساب نمیکردم و هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به او احتیاج پیدا کنم ولی آن روز خدا خدا میکردم که ای کاش خواهرم آن لحظه کنارم می ایستاد تا حداقل احساس نکنم با پارسا تنها هستم.

- پارسا بهتره همین الان بری.

او حتی به خودش زحمت نمیداد جواب مرا بدهد در عوض حرف مرا نشنیده گرفت و رسید:تو خونواده شما اینجوری از مهمونشون پذیرایی میکنن؟

- تو مهمون نیستی.

پارسا بلند خندید حتی خنده اش برایم دیوانه کننده بود.خنده ی پارسا جزو چیزهایی بود که در زندگی ام فراموش نمیکردم.

- آره خب مهمون نیستم شاید قراره صاحاب خونه بشم.

از روی مبل بلند شده بود و دور من میچرخید و در عین حال به اطراف نگاه میکرد.

- بهتر نیست بری فکنم قرارای زیادی داره اگه نری نمیرسی.

هیچ وقت نفهمیدم او چرا انقدر خشن بود برخلاف ظاهرش نمیدانستم او فقط نسبت به من این طور رفتار میکند یا با بقیه هم همین طور است.

جلوی لباسم را محکم گرفته بود مرا به سمت خودش کشیده بود ، احساس میکردم بیش از حد به من نزدیک شده  بود.نمیدانم آن لحظه به او چه گفتم فقط میدانم که چند لحظه بعد مرا محکم بغل کرده بود هم وحشت کرده بودم هم سرخ شده بودم اگر مادر و پدرم سر میرسیدند چه اگر خواهرم ما را این طور میدید چه...

وقتی پارسا رفت احساس میکردم راحت تر شده ام اما هنوز احساس بدی داشتم.بعد از آن به آیدا گوش زد کردم که راجع به پارسا چیزی به کسی نگوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:6  توسط خسته  | 

حماقت من

یک شب قرار شد با هم بریم به جشن تولد یکی از دوستای مشترکمون.من زودتر از پارسا رسیدم و بعدش که اومد شروع کرد به ایراد گرفتن از لباسه من که چرا انقدر بازه و باعث میشه بیشتر تو چشم باشم.بعد از جشن پارسا گفت که خوودش منو تا خونه میرسونه ، با وجود اینکه میدونستم پدر و مادرم خونه نیستن ترسیدم ، خواستم اعتراض کنم اما پارسا مجال اعتراض به من نداد و دستم را کشید و من به اجبار دنبالش رفتم.تازه گواهینامه گرفته بود و پدرش برایش ماشین خریده بود ، ماشینش خیلی قشنگ بود درست از همان هایی بود که من دلم میخواست داشته باشم ، سوار ماشین شدیم.رانندگی پارسا خوب بود انگار که بیست سال بود راننده است گفتم:ماشینت مبارک.

جوابی نداد به نظر عصبانی بود ، دلیلش را درست نمیدانستم.بعد از چند دقیق بالاخره به حرف آمد و گفت:دفعهی دیگه یه لباس درست بپوش.

- لباسم که ایرادی نداشت تازه نسبت به دخترای دیگه که اونجا بودن خیلیم ساده لباس پوشیده بودم.

من فقط چیزی را گفته بودم که واقعا هم درست بود و حقیقت داشت من واقعا نسبت به دختهای دیگری که آنجا بودند ساده لباس پوشیده بودم اما نمیدانم چرا یک دفعه پارسا ترمز گرفت و کنار خیابان نگه داشت خیلی سریع همه چیز گذشت و اصلا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده ، اصلا نفهمیدم چی شد که یک دفعه سرم محکم به شیشه کنار ماشین خورد.پارسا چنان محکم به من سیلی زده بود که فکر نکنم تا آخر عمرم فراموش کنم ، سرم داد کشید:مگه تو مثه دخترای دیگه ای که خودتو با اون هرزه ها مقایسه میکنی.

خدا میداند چقدر آن لحظه دلم میخواست از ماشینش پیاده شوم  اما سکوت کردم حتی نتوانستم جوابش را بدهم.

دوباره راه افتادیم در طول راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم و من هنوز در شوک سیلی که خورده بودم مانده بودم.به خانه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم و بدون کلمه ای به طرف در رفتم.پارسا پشت سر من ایستاد در را که باز کردم ، پارسا سرش را جلو آورد و آن طرف گونه ام را که سیلی زده بود آرام  بوسید و بعد سوار ماشینش شد و رفت.

هنوز بعد از گذشت  سه سال خودم را به خاطر حماقتم نبخشیده ام ، خیلی راحت سیلی که به من زده بود را فراموش کردم و حتی حس کردم که بیشتر از قبل به او علاقه دارم.

بعد از آن احساسم به من اجازه داد که بیشتر در کارهای پارسا دخالت کنم و ای کاش که این کار را هرگز نمیکردم و همان شب که به من سیلی زده بود از او دوری میکردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:15  توسط خسته  |